پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
خنده خدا
تنها یک لحظه است
لحظه گناه
و چقدر شیرین است
خدا هم اگر اخم کند برتو
ولی انسانی لبخند زند
و به همان لبخند خدا هم میبخشایدمان
چقدر زیباست گناهی که خدا را بخنداند
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 5:47
جمعه هفدهم فروردین 1386
کبوتر
شمشیرها را از نیام بیرون کن
که گفتن حقیقتیست در پس خاموشی
باران هم برایه خودش میبارد نه برایه بندگان دل آسمان گرفته
شمشیرت را به دستانت گره کن که جنگی سخت در پیش است
خدا روگردان از زمین به ماورائ خود رفته
ما تنهاییم
که بگرییم بر غم مردن گل
شمشیرت را بکش که اگر ببخشی پوچ خواهی بود و هیچ
آنهنگام که شلاق لاشخور بر تن کبوتر بود
همه به شلاق مینگریستند نه به کبوتر
آخر این چیست که من برایه فردایه خودم
حقیقته امروز را فراموش میکنم
تا کی از مردن عاشق چشم میتوان پوشید
تا کی از مرگ حقیقت رو گردانیم
که تنها زمان دنیا این لحظه است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:1
چهارشنبه یکم فروردین 1386
پردیس تو
لبخندت را پنهان نکن از من
که عشقی بی همتادر راه است
تا قیامت بدنبالت بیایم
مرا نگاه میکنی از سره شوق؟
راهمان جداست میدانم
تو پردیس و من دوزخ
اما آنجا هم عشق زنده است
همانطور که درد
پردیس را نمیدانم
ولی میدانم لذت آدمیان بی خبریست
پس فراموش میکنی مرا
و هر آنچه دوست نمیداشتی
اما ترس من آتش نیست
غم واندوه تنهاییست که اینجا هم جهنمی دیگر است چون تنهایم
و همینجا بهشت توست که فراموش میکنی هر آنچه را که دوست نداری
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:41
چهارشنبه یکم فروردین 1386
چنگ
سقوطم را هیچ کس ندید
چون کسی را در غربت نداشتم
تنها و بی کس مردن خیلی سخت است
تو نمیدانی؟؟
چنگ بر سایه ای انداختم که لمسش نکردم تمامه احساسم بود
بی بستر و بی سایبان زیر تیغ حمله تنهایی
بی یاوری که مردنم را ببیند
شاید دوباره برخیزم از آرامگاه خویش
بر فراز قله ای برایه سقوطی دیگر
معشوقه ام حقیقت را نمیفهمید او دروغ میخواست و من عاری از این رسم کهن
چقدر شیرین است این گناه کوچک که فریب میسازد
رنگها را از دل خاکستری بیرون میکشد
اما حقیقت خاکستریت که از شعله شمع می ماند و زیر خروارها اشک پنهان میشود
تنها لحظه ایست
این دانستن
که شاید خدا مرده است و اکنون
این شیطان است که بر تختش تکیه زده
من تنها د رمقابل موجی از خون
که یارانم همه تنهایند
و گناه تنهایش هم منم که خود تنهایم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:36
دوشنبه هفتم اسفند 1385
به سراغ من اگر میایید...
دیرگاهیست که کسی به اینجا نیامده مگر مهمانی که گرده راه نروبیده شتابان رفته
دوستان به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته نیایید که بشکنیم چینی نازک تنهایه
هم را.
با تشکر خوش صفت
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 5:36
دوشنبه هفتم اسفند 1385
شب من
شب راهش را به سینه ام پیدا کرده
واینک اندوه در پس تنهاییه قلبم
آهنگ خوشی میشنوم از دور است
دهل صبح که نزدیک شدنش می آزاردم
اندوه را دوست دارم چون همه چیزه من است
و مرگ را که هدف خلقت
با صبح دست بگریبانم که اندوه شبانه ام را به من باز پس دهد
و اگر نه بسترم خیس از اشک
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 5:33
دوشنبه یکم آبان 1385
میان ماه من تا ماه گردون...
شبهای سرد تنهایی دوباره می آغازد در طنین طپش قلبم
در سکوت مردانه گریستن در لختییه بی کسی من
دوباره آه و دوباره حسرت و شاعرانه زیستن
دوباره بیاد خدا افتادن و بت معشوق شکستن
تا دوباره آغازی
که خدا از یاد برود و درد تنهایی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 19:2
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
در مورد نقد
سلام بر همه دوستان من امروز میخوام راجع به کامنتی که پاکش کردم و توسط یک دوست که نمیدونم کیه نوشته بود صحبت کنم اولا ما باید بیاموزیم که هر نظری را که فکر میکنیم درست است را بیان نکنیم ما قسمتی با عنوان نظر داریم من خیلی دوست دارم اگر نظری داده میشه منطقی و اصولی باشه
اصلا منظورم تعریف بیجا نیست توجه کنید اگر قراره من یک اثر رو هر چی که باشه نقد کنم باید ابتدا خود اثر را کاملا بررسی نمایم و منظور صاحب اثر را کشف کنم سپس منطقی به نقد بپردازم حتی اگر بخواهم از اثری تعریف کنم باید دلیلی برایه این قضییه داشته باشم ولی اگر صرفا بگم اثری از تراوشات هنری در این اثر نیافتم یعنی خواستم خودمو مطرح کنم حالا اگر کسی بتونه من و دیگران رو ند طوری نقد کنه که بتونیم چیزی از این نقد بیاموزیم به نظرمن انتقاد اگر با پیشنهاد همراه نباشه کار احمقانهایه من صمد چینی فروشان رو خیلی دوست دارم ایشان رئیس کانون منتقدان ایرانه ایشون نقد وحشتناکی به نمایش من زد که در لحظه پیر شدم ولی اثر مثبت خودشرو گذاشت هر چند که من در اون جلسه ای که کاملا خلع سلاح شده بودم با کمک اشکان و بقیه بچه ها سر افراز اومدم بیرون ولی تو ذهنم درگیری دشتم مشکلم هم با نوع طرح سوال ایشون بود ایشون اول حمله ای سخت بمن کرد ولی اندک اندک با نمونه هایی که براش آوردم تقریبا حالا یا متقاد شد یا بیخیال من شد من حتی تا دو سال بعد هم که ایشون رو میدیدم در مورده اون نقد کذایی حرف میزدک و فکر میکنم کم کم به کابوس شبانه استاد مبدل شدم اما همین درست نقد کردن ایشون و در واقع فنی حرف زدنشون با عث شد که من همیشه در این فکر باشم که اگر جمله ای مینویسم با سند و مدرک ازش دفاع کنم حتی اگر قراره نقد کنم یا باریک الله بگم حالا من امیدوارم یک دوست مجهول الهویه ما هم بتونه یه نقد تکان دهنده به شعرهایه من یا اگر دسترسی داره به نمایشنامه یا سایر آثار من بزنن تا من بتونم بهتر عمل کنم و انتظار دارم که سریعا هم این نقد ادبی رو بخونم ولی از بیان نظرات بیجا بپرهیزید خب
حالا امیدوارم سلسله مراتب نقد درست ادبی رو بدونید یا اگر نمیدونید بگید تا بهتون بگم کدوم کتاب رو بخونید
در کل خوشحال میشم اگه درست نقد بشم اما از بیان نظرات بی فکرانه بپرهیزید چون من سعی میکنم مو رو از ماست نقد بکشم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:50
پنجشنبه نهم شهریور 1385
جدایی
جدايي
شبي كه از بهر ما يادي بكردي
به نا گه كلبه اي خالي بديدي
كه مندر وادي قربت بهدامم
به روز و شب همه درگير وگيرم
بدادم عمرم از پاي ظلالت
در اين قربت سراي بي نهايت
چهشبهايي زعشق تو بسوختم
ولي افسوس كاري نكردم
كه اين قربت بهدورانداختمارا
از آن دنياي پر مهر و صفا دار
كه شايد پر كشد يادت عزيزا
ولي ديوانه تر شد اين دل ما
كه من در راه تو صادق ترينم
اگر هم رویی از رویت نبینم
دگر غم را رها کن آخر ای دوست
که این دل تا به پایاندر برتوست
در آن معباكه بهر عاشقان است
به اميد وصالت خانهكردهاست
امير از نوع عزيزي
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 16:5
دوشنبه ششم شهریور 1385
شب
شب دوباره پرسه زنون
باز بی صدا داد میزنه
آی آدما قایم بشین
تو خواب تا آفتاب نزده
اون که بیداره می میره
تا صبح توی فکرو خیال
بخواب تو خواب رها شو
فقط تو خواب داری تو بال
تعبیر خوابی دیگه نیست
هر چی که هست یه کابوسه
گل توی گلدون یعنی که
سرت به داره وسوسه
آویزونه و بی خیال
به فکر تنها نفسه
عشق یعنی بیچاره می شی
همین روزا تو زندگی
شاید که دست روزگار
می کشدت به بندگی
خنجر ولی آزادیه
چون مرگ و همراه میاره
مرگه که تنها واسه تو
آزادی همراه میاره
--------------------------------------------------------------
شب من سیاهو سخته
یارم از کنارم رفته
مثل اینکه مردن من
همین الان دم وقته
شبای بی تو مردن رو
پیش خود زمزمه کردن
باورت نمی شه اما
واسه من یه دنیا سخته
دل من مثل کبوتر
پر کشید واسه دو چشمات
بازم باورت نمی شه
دل من کفتر سخته
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 15:34
شنبه چهارم شهریور 1385
(برایه تو)
جهان را بنا کرده ست پروردگار تا شود بهر تو چون آموزگار
گر دهد رنجت نشو زار و نژند بر بگیر زین غم هزاران درس و پند
گر تورا می ازماید پس بدان برگزیده ست او تو را در غم نمان
تیغ مهرش گر تنت را میدرد یا که چون شمعی قرارت میبرد
گر تو را دردی بداد بختت نگون از بلایه روزگار تختت نگون
بهر پالایش روحی منزویست ور نه هر بی خبری خود مدعیست
از برایه روشنییه روح توست تابش ذاته خودش بر روح توست
تا تو خود بهنر شناسی بی خبر تا شوی روزی تو خود صاحب خبر
در میان درد و غم لایق شوی اندرون بحر غم قایق شوی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:58
پنجشنبه دوم شهریور 1385
عقربه
ناگهان شانه هایت
تا بی نهایت
تا عمق کهکشان
از هم فاصله می گیرند
صدای ساعت را
چکه های آب را
در ذهن خود می جویی
با روحت کلنجار می روی
گلویت هم چون دلت می گیرد
چشمهایت خشک می شود اما می گریند بی اشک
زمانی عاشق بودی و اما حال
پرتو نور آن عشق سرگردان در کهکشان
می رود تا به سیاهچاله ای بپیوندد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:24
جمعه ششم مرداد 1385
دهر گردون
در اين وادي كه ما پايي نهاديم دلامان را ز بهر چه بداديم
كه اين دنيا دمي است گذاري و اگر آني زآن غافل بمانيم
شويم در دون بعد بازم به دنيا اگر از پيرمان ياري نخواهيم
بيا دل بده در راه خالق كه او ياري دهد تا كه برآييم
درآن مركب سراي بي نهايت به عشقشورمستي زندهگرديم
كهدرآندمشويمخوشبختومسرور چو ديگر رويي از اينجا نبينيم
امیر از نوع عزیزی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 21:45
چهارشنبه چهارم مرداد 1385
http://www.ostadelahi.com/
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 19:44
چهارشنبه چهارم مرداد 1385
http://www.goftegubaostad.com/#
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 19:41
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
گاه فراموش ميسازيم كه چرا پا پس ميكشيم از گذر زمانه
و ناديده ميگيريم تمام ديدنيها را
و در غفلت خويش زمزمه مينماييم و در پي پيروزي قدم ميفرساييم.
و از ياد ميبريم فرشتگان خداوند را كه همچون باران رحمت
در لفافه دير آشنايان نزديك بر ما ارزاني شده اند.
و نميدانيم كه براي رسيدن، محتاج به ياري ياراني ميباشيم كه بي ريا به ما لطف روا داشتهاند.
و ما آنان را بيپاسخ در ميانه راه به حكم تقدير وانهاده ايم.
و در پندار خويش هيچ تفكر نكرديم كه اگر اندك قدمي را اشتباه برداريم
شايد گنجي را كه به بهاي عمر در پي اش بودهايم، در بيهودگي رنج هايمان مدفون گردد.
و بياموزيم كه اگر آرزو مينماييم،
شايد تدبير كوچك انساني مان
قادر به دريافت نتيجه حاصل آن نباشد
و هيچ گاه از خود نپرسيم كه:
اين لحظه به ما چه هديه داده است،
بگوييم ما به اين لحظه چه هديه خواهيم داد
امیر از نوع عزیزی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 12:58
شنبه هفدهم تیر 1385
گويا از ياد بردهايم
روزي عاشق هم بودهايم بيدليل
شايد خودمان هم نميدانستيم كه چرا؟
اما اكنون ميدانيم تا بيدليل هم بتوانيم فراموش كنيم يكديگر را
يادمان رفته كه روزي در آينه چشم هم
آرامشي مييافتيم كه وصفش محال بود
و شايد آن هوسي زود گذر بود كه ميپنداشتيم؟ عشق است و هيچ نبود
اكنون نيز هيچكس نباخته و هيچكس نبرده
تنها شايد ما راهمان را براي رسيدن به خدا دورتر كرديم باهوسي كه نه پالوده عشق ميدانستيم
لحظات سختتر و سختتر ميشود وقتي بيشتر ميدانيم،
سختتر براي مردن و يا جان كندن در اين زندگي
آن هنگام نميدانم چرا خداوند بايد ياريمان كند و بر ما رحم آورد كه ما خودمان به هم رحم نميكنيم
كاش ميشد صفحات كثيف زندگي را به ترفندي زدود
حيف اكنون ميدانم كه تقديرمان هموار، هم اگر باشد، تدبير كوچك انسانيمان خرابش ميكند
پس اگر خواستي اين بار آرزو كني
به پشت سرت نگاه كن چه كردي و چون باران رحمتي بر ديگران بودي، بخواه از خداوند كه در دم اجابت كند و اگر نه پلاس پوسيدهات را بردار و حيله چاره كن يا معامله پيشه ساز.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 19:1
جمعه شانزدهم تیر 1385
افسوس
va aknon nakhasteh finglish khaham nebesht
keh dar tanhaeeh tanha mandan dar jaam asiram ke ham aknon ze kaf dadeam dastan dostanamra
va aknon midanam keh cheghadr an dastha samimiand va por mohebatand
andoh
vay keh ma cheghadr gonah karim
an lahzeh keh beh gedaii chizy dar khafa mibakhshim beh omid ankeh khoda dideh ast
va an lahzeh keh ghargh dar gonahim mipendarim khoda mordeh ast
va hengami keh ba khodeman moamelehha mikonim arzan
an lehzeh keh haghighat ra mibinim vali bavareman nemishavad
an lehzeh keh drogh migoiim va palidtar az an an lahzeh keh bekhod dorogh migoim dorghi beh nam tojeeh
vay khoda cheh khahad shod sarnevesht an hamsayeh keh ghazaii khoshbo darad va hamsayeh gorosneash tanha panjereh ra milisad ya an savar keh az dor zamin khordan khastehii ra mibinad va man keh barayeh nejat hich chiz nadaram
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 15:4
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
bebakhshid keh man finglish minvisam
dar hale hazer man iran nistam va eshel parsi ham nadaram
dar har hal bebakhshed
man beh gostakhieh eshgh motadam
man beh ghorbat va ghem motadam
man beh gonah rast goiee motadam
dar jahani keh hameh lafe begheir bodan khish zanannd
man beh khod bavariam motadam
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 20:47
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384
شیطان
من از جهنم آمدم
از جایی که وصفش محال است
من شیطان را دیدم
رو در رو چشم در چشم
آن لحظه که مشت برش کوبیدم دانستم
آینه خرد شده است و دست من زخمی
آری دوستان شیطان خودمانیم
آن لحظه که میفریبیم یکدیگر را
حتی به یک لبخند
آن لحظه که هوس در ما بیداد میکند
آن لحظه که دروغ زیباترین حرفهاست
گمان کردم شیطان از من رخت بسته
ولی اکنون هوسی دارم
هوسی که از از هرچیز شیرین تر است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 2:40
چهارشنبه نهم آذر 1384
قصه بی مزه عاشق شدن
معشوقه من نقاشی ای بود که زیباترین زن جهان بود
روزی که باران میامد از ابرهای همیشه خندان بهاری و با اشک شوقشان سیاهی میزدودند
آن نقش دلربا پاک شد هنوز هم در خاک دنبالش میگردم
آرامش من دستانی بود که هیچگاه گرمیشان را حس نکردم درون ویترین یک مغازه با لباسی و یک اتیکت
که قیمتش را نوشته بود
افسوس که آنروز ها بی پول بودم
رویاها ی من به جنگلی منتهی میشد که یکبار در آرامش خواب درونش سفر کردم
اما راه دوباره بازگشتن را سیل با خود برده بود
پرواز من از بلندترین صخره جهان تنها چند لحظه به طول انجامید
و امروز میدانم عروسکیم که تنها به رنگ و زیبایی دلبسته ام
و روح هیچکس را نمیتوانم ببویم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:45
یکشنبه ششم آذر 1384
مرگ
تشویش مرا خواهد کشت
از وجود خویش مرگ من خواهد رشد
هر نفس گامی بلند است بسوی مردن بسوی مرگ بسوی انکه عزرائیل میگویمش
که این عزرائیل دستهایی پر صفا دارد و قلبی آکنده از مهر و لبی خنده کنان
که بیایید عزیزانم از این خاک رهایی یابید
و چه افسوس که ما بند زمین میخواهیم
و چه افسوس که ما از مرگمان بیزاریم
او که قلبی پر ز مهر دارد
او که ما را میبرد آنجا
آنجا که خدا میگوید که چه خوبست و چه بد
آنجا که اگر دیواریست خدا ساخته است
و اگر آتش گرم
آنجا که اگر باده نابست و طرب
شرب هوشیاریست
و منه خاک پرست هیچ یک از اینها را
نه میدانم نه میبینم
اکنون سببی ساز که از بار جهان فارغ شم
من صراط می خواهم
که تو میا زمایی
نه که این مردم پست که چو من در خاک زمین مانده اند
و هزار ریشه زدند اندرون ریشه اندرون خاک
همه گنداب است همه مرداب است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:33
چهارشنبه دوم آذر 1384
ادامه حکایت
از سینه کشم آّه فلک مرحمتی کن کزخواب عدم تا به عدم بیدار گردم
گر جوهره پوسید کنم روح خود آزاد از بند زمین من خودودل آزاد گردم
ای اصل و خود ای رحمت نامیر ای بسته به پایم تو به ره این غل و زنجیر
ای خالق هر خوبیو ای ظالم این دل ای کاتب وای صاحب و ای بانی تقدیر
بر ما نظری کن که در این خواب نمانم دیگر سر تردید تو بر خاک نمالم
اینبار که من مردم از این بند جدا کن در دوزخ تو رفته در این خاک نمانم
من راضیم از آتش تو جان به لب آید تا پیش همین مردم پست خنده لب آید
بر ما نظری کن و مرا زود بمیران تا صبح که این ناله دگر شب به لب آید
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:51
سه شنبه یکم آذر 1384
گلوی خشک
گلوی خشک من فریاد میخواهد برای تر شدن خون آبه ای لبریز از فریاد
برای جان گرفتن دست من یک تیغه سرد و پر از آواز
که آوازش نشیند بر تن دشمن بر سرش بر صورت و چشمان هیز ش که می پلکد بروی پیکر دوشیزه ای از شهر آزادی
وای بر من که دشمن اندرون خاک است امروز و پوتینهای آنان را
پیرمردی خوب رو با دسته پر چاکش پاک می گرداند افسوس
ملالی نیست هه
شاید آن پیر نمی داند که آن پوتین گذشته از هزاران لاله پر خون
و شاید خوب میداند ولی
دخترش
همان دوشیزه که از شهر آزادیست گرسنه است امشب هم چو شبهای دگر
بهانه چون صدفهای ته دریا فراونست برای خواب بودن یا تمارض یا که خود را بهر تک نانی
فرش آن صاحب
که اکنون کفشهای بس قشنگ دارد بگردانیم
کفشهای که همین حالا در خیال رفتنه تا قلب گلخانه اس
پوتین .کفش. پای افزار هر چه نامش هست دیروز به روی صورت افتاده بر خاکه برادر بود
گلویم تشنه است لیکن آب را پس میزند اکنون
چه میشد خون آن مزدور بجای شربته انگور گلوی پر حرارت را دمی آسوده می گرداند
ولی افسوس که پا هایم دگر پیش خدا رفتند ومن بر چرخی از ماندن بنام ویلچر افسوس نشستم و زار زار میخندم از خوشحالیه اندوه
دیگر هیچ هنگام راه رفتن را نخواهم دید مگر از آن صاحبهای کفشهای قشنگ باشد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:55
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384
تنها
شبی که تنهاییم را با چشمانت قسمت کردم و نپذیرفت قلبم شکست مردم
روزی که دستهای تنهایم در سردی نگاهت خشک شد شکستم باز مردم
هنگامیکه رد رفتنت بی بدرو بر جانم افتاد دریده شد کالبدم باز مردم
و پیوسته و هر لحظه میمیرم به امید باز زایی که باز آیی
وآنهنگام تنهاییت را با تمام وجود بپذیرم و تو دیگر تنها نباشی
دستهایت را گرم بفشرم که گرم شوند
و اگر مردم چنان کنم که ردی بر جانت نیافتد که بخواهی باز زایی و تو هرگز چون من نمیری
بی کس و سرد و تنها
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 2:18
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384
من و تو
شبانه گریه کردنم بی تو بهانه بیش نیست
از تو غزل نوشتنم جز غم وتشویش نیست
از تواگر سخن زنم بحر خودم منم زنم
بی تو دلم این دل من مرده و او کفن زنم
مهر تو چون شد اندرون یاد تو چون نوا دهم
بهر خودست مدعی بی تو که را صدا زنم
هرشب اگر به یاد تو صد ده و من نوا کنم ۱۱۰در حروف ابجد
قصد من از نوای من داغ دلم صفا زنم
تو از منی و من منم من گرزتو جفا کنم
این گنه است صد گنه من بتو خود جفا کنم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 22:54
جمعه یازدهم شهریور 1384
میان ماه من تا ماه گردون...
شبهای سرد تنهایی دوباره می آغازد در طنین طپش قلبم
در سکوت مردانه گریستن در لختییه بی کسی من
دوباره آه و دوباره حسرت و شاعرانه زیستن
دوباره بیاد خدا افتادن و بت معشوق شکستن
تا دوباره آغازی
که خدا از یاد برود و درد تنهایی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:47
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
توجه
توجه توجه
دوستان عزیز به لینک گروه تاتر نیلوفر وبلاگ اصلی این گروه هم سر بزنید و با نظرات خود ما را دلگرم کنید با تشکر فراوان
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:48
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
عشق و مرگ
آنهنگام که کودکی متولد میشود مرگش نیز با او متولد میشود
و آنهنگام که غنچه عشقی می شکفد هوس نیز سر از خاک در میاورد
تا کی باشد که این مرگ سایه بر زندگی بیافکند
تا کی باشد که این هرزه گیاه بر گل بپیچد
تا کی باشد که هوسی عشق را بکشد
تا کی باشد که مردی آرام بمیرد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:43
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
جدی نگیرید ولی خوب بخونید
شما فکر میکنید چقدر طرف مقابلتون(معشوق و یا معشوقتون ) رو دوست دارید
عاشقش هستید؟؟؟؟
تا حالا به این فکر کردید که ما در واقع خودمون رو دوست داریم نه طرف مقابل رو
تا حالا به این فکر کردید که همین موجود پاک اگه از پیش ما بره چی خطابش میکنیم
تا حالا به این فکر کردید که اگه نخواد با شما باشه شما چقدر ازش بدتون میاد
در مورد عشقهای دو طرفه هم باید عرض کنم که دو طرف همدیگه رو برای خودشون میخوان و این اتفاق هم ساده است میتونه عین همزیستی باشه من تو رو میخوام و تو منو
تا حالا به این فکر کردید که عزیزی که ترکتون کرده هم میتونه عزیز باشه اون همون آدمیه که مدتها دوستش داشتین درسته
تا حالا به این فکر کردید که چرا از پیشتون رفته شاید کمبودی داشتید؟؟؟
خیلی خودخواهیه اگه اینطوری فکر نکنیم درسته؟؟؟
حالا اگه قرار باشه همچین اتفاقی تو زندگیتون بیافته چیکار میکنید؟؟؟؟
بهش فکر کنید خوب فکر کنید و تصویر ذهنیتان را آنقدر واضح کنید که حالتش رو حس کنید
اگه جوابتون میمیرم یا جوابهای مشابه همین الان بمیرید یا اینکه بدون کسی که تو رو تررک کرده ارزش یک قطره اشک هم نداشته و تو شانس آوردی که از پیشت رفته ویا امروز رفته چون مطمئن باش که دوستت نداشته و خودش رو بیشتر از تو دوست داشته
آخ خوش به حاله کساییکه معشوق یا معشوقشون راست راستی دوسشون داره خوش به حال کساییکه در مورد همه چی فکر میکنن در مورد همه چی
تو هم فکر کن در مورد تمام احتمالات
فکر ... فکر و فقط فکر
از کتاب روانشناسی مدرن نوشته بابا جون گروه نیلوفر<<<در دست چاپ
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:30