توجه
توجه توجه
دوستان عزیز به لینک گروه تاتر نیلوفر وبلاگ اصلی این گروه هم سر بزنید و با نظرات خود ما را دلگرم کنید با تشکر فراوان
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:48
دوستان عزیز به لینک گروه تاتر نیلوفر وبلاگ اصلی این گروه هم سر بزنید و با نظرات خود ما را دلگرم کنید با تشکر فراوان
و آنهنگام که غنچه عشقی می شکفد هوس نیز سر از خاک در میاورد
تا کی باشد که این مرگ سایه بر زندگی بیافکند
تا کی باشد که این هرزه گیاه بر گل بپیچد
تا کی باشد که هوسی عشق را بکشد
تا کی باشد که مردی آرام بمیرد
عاشقش هستید؟؟؟؟![]()
تا حالا به این فکر کردید که ما در واقع خودمون رو دوست داریم نه طرف مقابل رو
تا حالا به این فکر کردید که همین موجود پاک اگه از پیش ما بره چی خطابش میکنیم
تا حالا به این فکر کردید که اگه نخواد با شما باشه شما چقدر ازش بدتون میاد
در مورد عشقهای دو طرفه هم باید عرض کنم که دو طرف همدیگه رو برای خودشون میخوان و این اتفاق هم ساده است میتونه عین همزیستی باشه من تو رو میخوام و تو منو
تا حالا به این فکر کردید که عزیزی که ترکتون کرده هم میتونه عزیز باشه اون همون آدمیه که مدتها دوستش داشتین درسته
تا حالا به این فکر کردید که چرا از پیشتون رفته شاید کمبودی داشتید؟؟؟
خیلی خودخواهیه اگه اینطوری فکر نکنیم درسته؟؟؟
حالا اگه قرار باشه همچین اتفاقی تو زندگیتون بیافته چیکار میکنید؟؟؟؟
بهش فکر کنید خوب فکر کنید و تصویر ذهنیتان را آنقدر واضح کنید که حالتش رو حس کنید
اگه جوابتون میمیرم یا جوابهای مشابه همین الان بمیرید یا اینکه بدون کسی که تو رو تررک کرده ارزش یک قطره اشک هم نداشته و تو شانس آوردی که از پیشت رفته ویا امروز رفته چون مطمئن باش که دوستت نداشته و خودش رو بیشتر از تو دوست داشته
آخ خوش به حاله کساییکه معشوق یا معشوقشون راست راستی دوسشون داره خوش به حال کساییکه در مورد همه چی فکر میکنن در مورد همه چی
تو هم فکر کن در مورد تمام احتمالات
فکر ... فکر و فقط فکر
از کتاب روانشناسی مدرن نوشته بابا جون گروه نیلوفر<<<در دست چاپ
زمین و آسمان سنگی و قلبها آهنین در سینه میجنبد
براری گر تو فریادی به پژواک همان میشکند دندان آواگر
و فریادت! جوابش پس همان مشت است
نگاهها همه بر دریاست
همه در انتظار منجی عالم
چه بیهوده نمی دانند که این معجزه از دریای سنگی بر نمیتابد
مهم این است!
که پشت میله های این ابر زندان
اسیری خفته است خفان چه پر دغدغه است این شهر
که نام آن اسیر عشق است
شکسته می شود زندان تنهایی سلام گر به او دادی
گناهت چیست آزادی که دیگر بر نمی تابی
۱۰/۵/۱۳۸۲
برای یک نمایشنامه
ای که دلم رو رو ی سنگفرش کوچه تون پهن کردم
ای تو ای که دستهامو برای شبهای سرد زمستون تنهاییم بطرفت دراز کردم
ای توای که همیشه منتظرت بودم
ای توای که تحمل افتادن یه قطره اشک هم از چشات ندارم
چرا هنوز باور نداری دوستت دارم
چرا ما آدمها دوست داریم دوستت دارمرو بشنویم نه حس کنیم
دستهاتو یکبار دیگه بهم بده چشماتو ببند
و خون رگهامو حس کن ضربان دیوانه وار قلبمو حس کن که ببینی نتهای بی صدای عشق رو با چه قدرتی فریاد می زنند
نمی دانم در تاریکی هم سایه ای هست
پشت نگاه نگران تو طرح لبخند مستانه ام گم شد
خرابه ای شد غرورم در مخفیگاه فکرت
چه چیز از کلا مت گم شد در آن مکاری بکرت
نزار که تو شهر دلم غم دوباره خونه کنه
گریه تنهاییامو دل دوباره بونه کنه
بیا که با اومدنت اطاق من رنگ میگیره
نزار دوباره رو درخت کلاغ سیاه لونه کنه
رفتن تو رنگها رو برد تو آیینه یه رنگ گذاشت
بیا نزار رنگ سیاه قلبمو ویرونه کنه
هر شب به یاد تودارم ستارهها رو میشمرم
بیا نزار که رفتنت عاشقرو دیوونه کنه
تاریخ دقیق نوشتنشو یادم نیست فکر میکنم سال ۸۱ -۸۲ بود
ته میگیره فرصت تموم میشه قصه
باد داره می ناله نور داره میخوابه
روز داره میخوابه مرگه که بیداره
نگاه من راهی چون تیر در دشتی
زشت و تماشایی خشکی و بی آبی
غلطان شده خاری چون ریشه اش کنده
لبهای من خشکه مرده رو اون خنده
باده کویر ما شن با خودش داره
دست تمیز باد غمها رو میاره
چاه کویر ما مدتییه خالیست
چرخی روی چاه نیست طنابش پوشالیست
صدای سنگ من داد میزنه راهی
آب دیگه تو چاه نیست سنگ تو صداش آب نیست
پاپوش من حالا مندرس و پاره اس
انگاری راست راسی مال یه آواره اس
یادم میاد قبلا اینجا یه رود داشتیم
فرصت نوشیدن یا آبتنی داشتیم
رود خوبرو کشتن جاش یه کویر کاشتن
درختها رو کندن جاش دشمنی کاشتن
یادم میاد قبلا خوابهامون معنی داشت
یا اقلا شاید پیامی حرفی داشت
اما الان خوابهم فقط یه کابوسه
لحظه تلخییه که مرده یک بوسه
۱۳۸۱/۵/۳
سایه ای می دزدد
صدای پاهایی که قدم زنان به سمت من میاید می ترساندم
بی رمق تنها این منم
سایه دست مهربانی دارد
دریچه نورانی قلبم را خود می افکند
سایه به من دست میازد
دستش را میگیرم غافل از دست دیگرش که صاحب خنجریست
۱۳۸۱/۴/۱۰