چهارشنبه نهم آذر 1384
قصه بی مزه عاشق شدن
معشوقه من نقاشی ای بود که زیباترین زن جهان بود
روزی که باران میامد از ابرهای همیشه خندان بهاری و با اشک شوقشان سیاهی میزدودند
آن نقش دلربا پاک شد هنوز هم در خاک دنبالش میگردم
آرامش من دستانی بود که هیچگاه گرمیشان را حس نکردم درون ویترین یک مغازه با لباسی و یک اتیکت
که قیمتش را نوشته بود
افسوس که آنروز ها بی پول بودم
رویاها ی من به جنگلی منتهی میشد که یکبار در آرامش خواب درونش سفر کردم
اما راه دوباره بازگشتن را سیل با خود برده بود
پرواز من از بلندترین صخره جهان تنها چند لحظه به طول انجامید
و امروز میدانم عروسکیم که تنها به رنگ و زیبایی دلبسته ام
و روح هیچکس را نمیتوانم ببویم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:45
یکشنبه ششم آذر 1384
مرگ
تشویش مرا خواهد کشت
از وجود خویش مرگ من خواهد رشد
هر نفس گامی بلند است بسوی مردن بسوی مرگ بسوی انکه عزرائیل میگویمش
که این عزرائیل دستهایی پر صفا دارد و قلبی آکنده از مهر و لبی خنده کنان
که بیایید عزیزانم از این خاک رهایی یابید
و چه افسوس که ما بند زمین میخواهیم
و چه افسوس که ما از مرگمان بیزاریم
او که قلبی پر ز مهر دارد
او که ما را میبرد آنجا
آنجا که خدا میگوید که چه خوبست و چه بد
آنجا که اگر دیواریست خدا ساخته است
و اگر آتش گرم
آنجا که اگر باده نابست و طرب
شرب هوشیاریست
و منه خاک پرست هیچ یک از اینها را
نه میدانم نه میبینم
اکنون سببی ساز که از بار جهان فارغ شم
من صراط می خواهم
که تو میا زمایی
نه که این مردم پست که چو من در خاک زمین مانده اند
و هزار ریشه زدند اندرون ریشه اندرون خاک
همه گنداب است همه مرداب است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:33
چهارشنبه دوم آذر 1384
ادامه حکایت
از سینه کشم آّه فلک مرحمتی کن کزخواب عدم تا به عدم بیدار گردم
گر جوهره پوسید کنم روح خود آزاد از بند زمین من خودودل آزاد گردم
ای اصل و خود ای رحمت نامیر ای بسته به پایم تو به ره این غل و زنجیر
ای خالق هر خوبیو ای ظالم این دل ای کاتب وای صاحب و ای بانی تقدیر
بر ما نظری کن که در این خواب نمانم دیگر سر تردید تو بر خاک نمالم
اینبار که من مردم از این بند جدا کن در دوزخ تو رفته در این خاک نمانم
من راضیم از آتش تو جان به لب آید تا پیش همین مردم پست خنده لب آید
بر ما نظری کن و مرا زود بمیران تا صبح که این ناله دگر شب به لب آید
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:51
سه شنبه یکم آذر 1384
گلوی خشک
گلوی خشک من فریاد میخواهد برای تر شدن خون آبه ای لبریز از فریاد
برای جان گرفتن دست من یک تیغه سرد و پر از آواز
که آوازش نشیند بر تن دشمن بر سرش بر صورت و چشمان هیز ش که می پلکد بروی پیکر دوشیزه ای از شهر آزادی
وای بر من که دشمن اندرون خاک است امروز و پوتینهای آنان را
پیرمردی خوب رو با دسته پر چاکش پاک می گرداند افسوس
ملالی نیست هه
شاید آن پیر نمی داند که آن پوتین گذشته از هزاران لاله پر خون
و شاید خوب میداند ولی
دخترش
همان دوشیزه که از شهر آزادیست گرسنه است امشب هم چو شبهای دگر
بهانه چون صدفهای ته دریا فراونست برای خواب بودن یا تمارض یا که خود را بهر تک نانی
فرش آن صاحب
که اکنون کفشهای بس قشنگ دارد بگردانیم
کفشهای که همین حالا در خیال رفتنه تا قلب گلخانه اس
پوتین .کفش. پای افزار هر چه نامش هست دیروز به روی صورت افتاده بر خاکه برادر بود
گلویم تشنه است لیکن آب را پس میزند اکنون
چه میشد خون آن مزدور بجای شربته انگور گلوی پر حرارت را دمی آسوده می گرداند
ولی افسوس که پا هایم دگر پیش خدا رفتند ومن بر چرخی از ماندن بنام ویلچر افسوس نشستم و زار زار میخندم از خوشحالیه اندوه
دیگر هیچ هنگام راه رفتن را نخواهم دید مگر از آن صاحبهای کفشهای قشنگ باشد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:55