یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
در مورد نقد
سلام بر همه دوستان من امروز میخوام راجع به کامنتی که پاکش کردم و توسط یک دوست که نمیدونم کیه نوشته بود صحبت کنم اولا ما باید بیاموزیم که هر نظری را که فکر میکنیم درست است را بیان نکنیم ما قسمتی با عنوان نظر داریم من خیلی دوست دارم اگر نظری داده میشه منطقی و اصولی باشه
اصلا منظورم تعریف بیجا نیست توجه کنید اگر قراره من یک اثر رو هر چی که باشه نقد کنم باید ابتدا خود اثر را کاملا بررسی نمایم و منظور صاحب اثر را کشف کنم سپس منطقی به نقد بپردازم حتی اگر بخواهم از اثری تعریف کنم باید دلیلی برایه این قضییه داشته باشم ولی اگر صرفا بگم اثری از تراوشات هنری در این اثر نیافتم یعنی خواستم خودمو مطرح کنم حالا اگر کسی بتونه من و دیگران رو ند طوری نقد کنه که بتونیم چیزی از این نقد بیاموزیم به نظرمن انتقاد اگر با پیشنهاد همراه نباشه کار احمقانهایه من صمد چینی فروشان رو خیلی دوست دارم ایشان رئیس کانون منتقدان ایرانه ایشون نقد وحشتناکی به نمایش من زد که در لحظه پیر شدم ولی اثر مثبت خودشرو گذاشت هر چند که من در اون جلسه ای که کاملا خلع سلاح شده بودم با کمک اشکان و بقیه بچه ها سر افراز اومدم بیرون ولی تو ذهنم درگیری دشتم مشکلم هم با نوع طرح سوال ایشون بود ایشون اول حمله ای سخت بمن کرد ولی اندک اندک با نمونه هایی که براش آوردم تقریبا حالا یا متقاد شد یا بیخیال من شد من حتی تا دو سال بعد هم که ایشون رو میدیدم در مورده اون نقد کذایی حرف میزدک و فکر میکنم کم کم به کابوس شبانه استاد مبدل شدم اما همین درست نقد کردن ایشون و در واقع فنی حرف زدنشون با عث شد که من همیشه در این فکر باشم که اگر جمله ای مینویسم با سند و مدرک ازش دفاع کنم حتی اگر قراره نقد کنم یا باریک الله بگم حالا من امیدوارم یک دوست مجهول الهویه ما هم بتونه یه نقد تکان دهنده به شعرهایه من یا اگر دسترسی داره به نمایشنامه یا سایر آثار من بزنن تا من بتونم بهتر عمل کنم و انتظار دارم که سریعا هم این نقد ادبی رو بخونم ولی از بیان نظرات بیجا بپرهیزید خب
حالا امیدوارم سلسله مراتب نقد درست ادبی رو بدونید یا اگر نمیدونید بگید تا بهتون بگم کدوم کتاب رو بخونید
در کل خوشحال میشم اگه درست نقد بشم اما از بیان نظرات بی فکرانه بپرهیزید چون من سعی میکنم مو رو از ماست نقد بکشم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:50
پنجشنبه نهم شهریور 1385
جدایی
جدايي
شبي كه از بهر ما يادي بكردي
به نا گه كلبه اي خالي بديدي
كه مندر وادي قربت بهدامم
به روز و شب همه درگير وگيرم
بدادم عمرم از پاي ظلالت
در اين قربت سراي بي نهايت
چهشبهايي زعشق تو بسوختم
ولي افسوس كاري نكردم
كه اين قربت بهدورانداختمارا
از آن دنياي پر مهر و صفا دار
كه شايد پر كشد يادت عزيزا
ولي ديوانه تر شد اين دل ما
كه من در راه تو صادق ترينم
اگر هم رویی از رویت نبینم
دگر غم را رها کن آخر ای دوست
که این دل تا به پایاندر برتوست
در آن معباكه بهر عاشقان است
به اميد وصالت خانهكردهاست
امير از نوع عزيزي
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 16:5
دوشنبه ششم شهریور 1385
شب
شب دوباره پرسه زنون
باز بی صدا داد میزنه
آی آدما قایم بشین
تو خواب تا آفتاب نزده
اون که بیداره می میره
تا صبح توی فکرو خیال
بخواب تو خواب رها شو
فقط تو خواب داری تو بال
تعبیر خوابی دیگه نیست
هر چی که هست یه کابوسه
گل توی گلدون یعنی که
سرت به داره وسوسه
آویزونه و بی خیال
به فکر تنها نفسه
عشق یعنی بیچاره می شی
همین روزا تو زندگی
شاید که دست روزگار
می کشدت به بندگی
خنجر ولی آزادیه
چون مرگ و همراه میاره
مرگه که تنها واسه تو
آزادی همراه میاره
--------------------------------------------------------------
شب من سیاهو سخته
یارم از کنارم رفته
مثل اینکه مردن من
همین الان دم وقته
شبای بی تو مردن رو
پیش خود زمزمه کردن
باورت نمی شه اما
واسه من یه دنیا سخته
دل من مثل کبوتر
پر کشید واسه دو چشمات
بازم باورت نمی شه
دل من کفتر سخته
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 15:34
شنبه چهارم شهریور 1385
(برایه تو)
جهان را بنا کرده ست پروردگار تا شود بهر تو چون آموزگار
گر دهد رنجت نشو زار و نژند بر بگیر زین غم هزاران درس و پند
گر تورا می ازماید پس بدان برگزیده ست او تو را در غم نمان
تیغ مهرش گر تنت را میدرد یا که چون شمعی قرارت میبرد
گر تو را دردی بداد بختت نگون از بلایه روزگار تختت نگون
بهر پالایش روحی منزویست ور نه هر بی خبری خود مدعیست
از برایه روشنییه روح توست تابش ذاته خودش بر روح توست
تا تو خود بهنر شناسی بی خبر تا شوی روزی تو خود صاحب خبر
در میان درد و غم لایق شوی اندرون بحر غم قایق شوی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:58
پنجشنبه دوم شهریور 1385
عقربه
ناگهان شانه هایت
تا بی نهایت
تا عمق کهکشان
از هم فاصله می گیرند
صدای ساعت را
چکه های آب را
در ذهن خود می جویی
با روحت کلنجار می روی
گلویت هم چون دلت می گیرد
چشمهایت خشک می شود اما می گریند بی اشک
زمانی عاشق بودی و اما حال
پرتو نور آن عشق سرگردان در کهکشان
می رود تا به سیاهچاله ای بپیوندد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:24