پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
خنده خدا
تنها یک لحظه است
لحظه گناه
و چقدر شیرین است
خدا هم اگر اخم کند برتو
ولی انسانی لبخند زند
و به همان لبخند خدا هم میبخشایدمان
چقدر زیباست گناهی که خدا را بخنداند
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 5:47
جمعه هفدهم فروردین 1386
کبوتر
شمشیرها را از نیام بیرون کن
که گفتن حقیقتیست در پس خاموشی
باران هم برایه خودش میبارد نه برایه بندگان دل آسمان گرفته
شمشیرت را به دستانت گره کن که جنگی سخت در پیش است
خدا روگردان از زمین به ماورائ خود رفته
ما تنهاییم
که بگرییم بر غم مردن گل
شمشیرت را بکش که اگر ببخشی پوچ خواهی بود و هیچ
آنهنگام که شلاق لاشخور بر تن کبوتر بود
همه به شلاق مینگریستند نه به کبوتر
آخر این چیست که من برایه فردایه خودم
حقیقته امروز را فراموش میکنم
تا کی از مردن عاشق چشم میتوان پوشید
تا کی از مرگ حقیقت رو گردانیم
که تنها زمان دنیا این لحظه است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:1
چهارشنبه یکم فروردین 1386
پردیس تو
لبخندت را پنهان نکن از من
که عشقی بی همتادر راه است
تا قیامت بدنبالت بیایم
مرا نگاه میکنی از سره شوق؟
راهمان جداست میدانم
تو پردیس و من دوزخ
اما آنجا هم عشق زنده است
همانطور که درد
پردیس را نمیدانم
ولی میدانم لذت آدمیان بی خبریست
پس فراموش میکنی مرا
و هر آنچه دوست نمیداشتی
اما ترس من آتش نیست
غم واندوه تنهاییست که اینجا هم جهنمی دیگر است چون تنهایم
و همینجا بهشت توست که فراموش میکنی هر آنچه را که دوست نداری
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:41
چهارشنبه یکم فروردین 1386
چنگ
سقوطم را هیچ کس ندید
چون کسی را در غربت نداشتم
تنها و بی کس مردن خیلی سخت است
تو نمیدانی؟؟
چنگ بر سایه ای انداختم که لمسش نکردم تمامه احساسم بود
بی بستر و بی سایبان زیر تیغ حمله تنهایی
بی یاوری که مردنم را ببیند
شاید دوباره برخیزم از آرامگاه خویش
بر فراز قله ای برایه سقوطی دیگر
معشوقه ام حقیقت را نمیفهمید او دروغ میخواست و من عاری از این رسم کهن
چقدر شیرین است این گناه کوچک که فریب میسازد
رنگها را از دل خاکستری بیرون میکشد
اما حقیقت خاکستریت که از شعله شمع می ماند و زیر خروارها اشک پنهان میشود
تنها لحظه ایست
این دانستن
که شاید خدا مرده است و اکنون
این شیطان است که بر تختش تکیه زده
من تنها د رمقابل موجی از خون
که یارانم همه تنهایند
و گناه تنهایش هم منم که خود تنهایم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:36