تبليغاتX
شعرنیلوفری
شعر و نظم وموسیقی
شعرنیلوفری
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384


تنها

شبی که تنهاییم را با چشمانت قسمت کردم و نپذیرفت قلبم شکست      مردم

روزی که دستهای تنهایم در سردی نگاهت خشک شد     شکستم        باز مردم

هنگامیکه رد رفتنت بی بدرو بر جانم افتاد   دریده شد    کالبدم        باز مردم

و پیوسته و هر لحظه میمیرم   به امید باز زایی که باز آیی

وآنهنگام تنهاییت را با تمام وجود بپذیرم و تو دیگر تنها نباشی

دستهایت را گرم بفشرم که گرم شوند

و اگر مردم چنان کنم که ردی بر جانت نیافتد که بخواهی باز زایی  و تو هرگز چون من نمیری

بی کس و سرد و تنها


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 2:18