تنها
شبی که تنهاییم را با چشمانت قسمت کردم و نپذیرفت قلبم شکست مردم
روزی که دستهای تنهایم در سردی نگاهت خشک شد شکستم باز مردم
هنگامیکه رد رفتنت بی بدرو بر جانم افتاد دریده شد کالبدم باز مردم
و پیوسته و هر لحظه میمیرم به امید باز زایی که باز آیی
وآنهنگام تنهاییت را با تمام وجود بپذیرم و تو دیگر تنها نباشی
دستهایت را گرم بفشرم که گرم شوند
و اگر مردم چنان کنم که ردی بر جانت نیافتد که بخواهی باز زایی و تو هرگز چون من نمیری
بی کس و سرد و تنها
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 2:18
