تبليغاتX
شعرنیلوفری
شعر و نظم وموسیقی
شعرنیلوفری
سه شنبه یکم آذر 1384


گلوی خشک

گلوی خشک من فریاد میخواهد             برای تر شدن خون آبه ای لبریز از فریاد

برای جان گرفتن دست من   یک تیغه سرد و پر از آواز

که آوازش نشیند بر تن دشمن بر سرش بر صورت و چشمان هیز ش که می پلکد بروی پیکر دوشیزه ای از شهر آزادی 

وای بر من که دشمن اندرون خاک است امروز     و پوتینهای آنان را

پیرمردی خوب رو  با دسته پر  چاکش   پاک می گرداند                افسوس

ملالی نیست                      هه

شاید آن پیر نمی داند  که آن پوتین      گذشته از هزاران لاله پر خون

و شاید خوب میداند ولی

دخترش

 همان دوشیزه که از شهر آزادیست    گرسنه است امشب هم چو شبهای دگر

بهانه چون صدفهای ته دریا فراونست  برای خواب بودن یا تمارض یا که خود را بهر تک نانی

فرش آن صاحب

که اکنون کفشهای بس قشنگ دارد    بگردانیم

کفشهای که همین حالا در خیال رفتنه تا قلب گلخانه اس

پوتین .کفش. پای افزار هر چه نامش هست دیروز به روی صورت افتاده بر خاکه برادر بود

گلویم تشنه است  لیکن آب را پس میزند اکنون

چه میشد خون آن مزدور بجای شربته انگور   گلوی پر حرارت را دمی آسوده می گرداند

ولی افسوس که پا هایم دگر پیش خدا رفتند ومن بر چرخی از ماندن   بنام ویلچر افسوس  نشستم و زار زار میخندم از خوشحالیه اندوه

دیگر هیچ هنگام راه رفتن را نخواهم دید   مگر از آن صاحبهای کفشهای قشنگ باشد 

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:55