ادامه حکایت
از سینه کشم آّه فلک مرحمتی کن کزخواب عدم تا به عدم بیدار گردم
گر جوهره پوسید کنم روح خود آزاد از بند زمین من خودودل آزاد گردم
ای اصل و خود ای رحمت نامیر ای بسته به پایم تو به ره این غل و زنجیر
ای خالق هر خوبیو ای ظالم این دل ای کاتب وای صاحب و ای بانی تقدیر
بر ما نظری کن که در این خواب نمانم دیگر سر تردید تو بر خاک نمالم
اینبار که من مردم از این بند جدا کن در دوزخ تو رفته در این خاک نمانم
من راضیم از آتش تو جان به لب آید تا پیش همین مردم پست خنده لب آید
بر ما نظری کن و مرا زود بمیران تا صبح که این ناله دگر شب به لب آید
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:51
