مرگ
تشویش مرا خواهد کشت
از وجود خویش مرگ من خواهد رشد
هر نفس گامی بلند است بسوی مردن بسوی مرگ بسوی انکه عزرائیل میگویمش
که این عزرائیل دستهایی پر صفا دارد و قلبی آکنده از مهر و لبی خنده کنان
که بیایید عزیزانم از این خاک رهایی یابید
و چه افسوس که ما بند زمین میخواهیم
و چه افسوس که ما از مرگمان بیزاریم
او که قلبی پر ز مهر دارد
او که ما را میبرد آنجا
آنجا که خدا میگوید که چه خوبست و چه بد
آنجا که اگر دیواریست خدا ساخته است
و اگر آتش گرم
آنجا که اگر باده نابست و طرب
شرب هوشیاریست
و منه خاک پرست هیچ یک از اینها را
نه میدانم نه میبینم
اکنون سببی ساز که از بار جهان فارغ شم
من صراط می خواهم
که تو میا زمایی
نه که این مردم پست که چو من در خاک زمین مانده اند
و هزار ریشه زدند اندرون ریشه اندرون خاک
همه گنداب است همه مرداب است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:33
