قصه بی مزه عاشق شدن
معشوقه من نقاشی ای بود که زیباترین زن جهان بود
روزی که باران میامد از ابرهای همیشه خندان بهاری و با اشک شوقشان سیاهی میزدودند
آن نقش دلربا پاک شد هنوز هم در خاک دنبالش میگردم
آرامش من دستانی بود که هیچگاه گرمیشان را حس نکردم درون ویترین یک مغازه با لباسی و یک اتیکت
که قیمتش را نوشته بود
افسوس که آنروز ها بی پول بودم
رویاها ی من به جنگلی منتهی میشد که یکبار در آرامش خواب درونش سفر کردم
اما راه دوباره بازگشتن را سیل با خود برده بود
پرواز من از بلندترین صخره جهان تنها چند لحظه به طول انجامید
و امروز میدانم عروسکیم که تنها به رنگ و زیبایی دلبسته ام
و روح هیچکس را نمیتوانم ببویم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:45
