تبليغاتX
شعرنیلوفری
شعر و نظم وموسیقی
شعرنیلوفری
چهارشنبه نهم آذر 1384


قصه بی مزه عاشق شدن

معشوقه من نقاشی ای بود که زیباترین زن جهان بود

روزی که باران میامد از ابرهای همیشه خندان بهاری  و با اشک شوقشان سیاهی میزدودند

آن نقش دلربا پاک شد      هنوز هم در خاک دنبالش میگردم

آرامش من دستانی بود که هیچگاه گرمیشان را حس نکردم درون ویترین یک مغازه با لباسی و یک اتیکت

که قیمتش را نوشته بود

افسوس که آنروز ها بی پول بودم

رویاها ی من به جنگلی منتهی میشد که یکبار در آرامش خواب درونش سفر کردم

اما راه دوباره بازگشتن را سیل با خود برده بود

پرواز من از بلندترین صخره جهان تنها چند لحظه به طول انجامید

و امروز میدانم عروسکیم که تنها به رنگ و زیبایی دلبسته ام

و روح هیچکس را نمیتوانم ببویم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 23:45