گويا از ياد بردهايم
روزي عاشق هم بودهايم بيدليل
شايد خودمان هم نميدانستيم كه چرا؟
اما اكنون ميدانيم تا بيدليل هم بتوانيم فراموش كنيم يكديگر را
يادمان رفته كه روزي در آينه چشم هم
آرامشي مييافتيم كه وصفش محال بود
و شايد آن هوسي زود گذر بود كه ميپنداشتيم؟ عشق است و هيچ نبود
اكنون نيز هيچكس نباخته و هيچكس نبرده
تنها شايد ما راهمان را براي رسيدن به خدا دورتر كرديم باهوسي كه نه پالوده عشق ميدانستيم
لحظات سختتر و سختتر ميشود وقتي بيشتر ميدانيم،
سختتر براي مردن و يا جان كندن در اين زندگي
آن هنگام نميدانم چرا خداوند بايد ياريمان كند و بر ما رحم آورد كه ما خودمان به هم رحم نميكنيم
كاش ميشد صفحات كثيف زندگي را به ترفندي زدود
حيف اكنون ميدانم كه تقديرمان هموار، هم اگر باشد، تدبير كوچك انسانيمان خرابش ميكند
پس اگر خواستي اين بار آرزو كني
به پشت سرت نگاه كن چه كردي و چون باران رحمتي بر ديگران بودي، بخواه از خداوند كه در دم اجابت كند و اگر نه پلاس پوسيدهات را بردار و حيله چاره كن يا معامله پيشه ساز.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 19:1
