عقربه
ناگهان شانه هایت
تا بی نهایت
تا عمق کهکشان
از هم فاصله می گیرند
صدای ساعت را
چکه های آب را
در ذهن خود می جویی
با روحت کلنجار می روی
گلویت هم چون دلت می گیرد
چشمهایت خشک می شود اما می گریند بی اشک
زمانی عاشق بودی و اما حال
پرتو نور آن عشق سرگردان در کهکشان
می رود تا به سیاهچاله ای بپیوندد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:24
