چنگ
سقوطم را هیچ کس ندید
چون کسی را در غربت نداشتم
تنها و بی کس مردن خیلی سخت است
تو نمیدانی؟؟
چنگ بر سایه ای انداختم که لمسش نکردم تمامه احساسم بود
بی بستر و بی سایبان زیر تیغ حمله تنهایی
بی یاوری که مردنم را ببیند
شاید دوباره برخیزم از آرامگاه خویش
بر فراز قله ای برایه سقوطی دیگر
معشوقه ام حقیقت را نمیفهمید او دروغ میخواست و من عاری از این رسم کهن
چقدر شیرین است این گناه کوچک که فریب میسازد
رنگها را از دل خاکستری بیرون میکشد
اما حقیقت خاکستریت که از شعله شمع می ماند و زیر خروارها اشک پنهان میشود
تنها لحظه ایست
این دانستن
که شاید خدا مرده است و اکنون
این شیطان است که بر تختش تکیه زده
من تنها د رمقابل موجی از خون
که یارانم همه تنهایند
و گناه تنهایش هم منم که خود تنهایم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 3:36
