کبوتر
شمشیرها را از نیام بیرون کن
که گفتن حقیقتیست در پس خاموشی
باران هم برایه خودش میبارد نه برایه بندگان دل آسمان گرفته
شمشیرت را به دستانت گره کن که جنگی سخت در پیش است
خدا روگردان از زمین به ماورائ خود رفته
ما تنهاییم
که بگرییم بر غم مردن گل
شمشیرت را بکش که اگر ببخشی پوچ خواهی بود و هیچ
آنهنگام که شلاق لاشخور بر تن کبوتر بود
همه به شلاق مینگریستند نه به کبوتر
آخر این چیست که من برایه فردایه خودم
حقیقته امروز را فراموش میکنم
تا کی از مردن عاشق چشم میتوان پوشید
تا کی از مرگ حقیقت رو گردانیم
که تنها زمان دنیا این لحظه است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : خوش صفت و دیگران از گروه تاتر نیلوفر در ساعت 1:1
